نيكانيكا، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 8 روز سن داره
كيانكيان، تا این لحظه: 9 سال و 11 ماه و 22 روز سن داره

زندگي مامان و بابا

یارب نظر تو برنگردد ...

ماه مبارك

روزهاي خوب ماه مبارك داره تند و تند مي گذره، وقتاي اذان و نماز بايد چادر و جانمازت به راه باشه و الا هوار مي كشي كه تادر ... مُه ... يعني چادر، مهر ... براي درخواست مهر اول ميگي مُه و بعدش كف دستت رو تند و تند مي بوسي ... اولين شب قدر تصميم داشتم ببرمت احيا، درست همون شب مامان جون نذري داشت و رفتيم اونجا، قبل از افطار بغلت كردم و با اتوبوس رفتيم اونجا آخه دلت خيلي اتوبوس سواري مي خواست منم سوارت كردم وقتي پياده شديم با حسرت گفتي اتو ... يپت ... بابا داشت ماشين ميشست و بعداً اومد، بوي نذري كه به مشامت خورد بو كشيدي و گفتي به ( از همون به هاي كشيده و غليظي كه گاهي وقتا مي گي )، سر سفره هم ماشالله به به گفتي و پلو خورشت سبزي خوردي، باران كوچولو...
30 مرداد 1390

الاغ بازي

دختر گلم يه الاغ داره كه يادگار آخرين باريه كه با بابا رفتيم بندرعباس، خودش هم بود منتها تو دل ماماني خوش نشسته بود ... اوايل خيلي تحويلش نمي گرفت اما دو سه ماهيه كه اونقدر اين الاغي رو دوست داره كه نگو ... ديشب رفته بوديم يه مغازه لوازم كودك كه اونجا هم يه نمونه ديگه از الاغي نيكا رو داشتن، اتفاقاً الاغه شعر بري باخ كه نيكا هم خيلي دوست داره مي خوند ... بانمك بود ... اينم عكسايي كه گاهي با خشونت و گاهي با محبت با الاغي رفتار مي كنه ... ...
25 مرداد 1390

يه روز خوب ديگه

پريشب بعد از افطار بابايي اومد دنبالمون و رفتيم شما يه دوري توي پارك نزديك خونه بزني و هوايي عوض كني آخه بعد از يكسالگي بي نهايت عاشق در در رفتني و اگه يه روز بيرون نري آخر روز هوا تاريك تاريكم كه باشه به در خونه اشاره مي كني و ميگي "بي ييم" ، اين يعني اينكه بريم ... خلاصه رفتيم پارك كودك نزديك خونه و شما كه قبلش هم حموم كرده بودي و مثل هميشه ترگل برگل از خونه بيرون اومده بودي با ديدن پارك با هيجان زياد گفتي "پاي" و سوار سرسره شدي و يه عالمه بازي كردي ، آخراي سرسره بازي هم تنوع ايجاد كردي تو سر خوردن هميشگي و خوابيدي روي سرسره و گفتي حابيد آخه جيگر ماماني شما فقط يك زمان رو بيشتر بلد نيستي بخواي به كسي بگي بخواب مي گي "حابيد" بخواي بگي طرف خ...
23 مرداد 1390

مامان ...دَدي ... بيشين ...

نازگلكم! اين روزها وقتي صبح از خواب بيدار ميشي سرت رو بلند مي كني و اول با چشمهاي نگران دنبال من مي گردي و مي گي مامان (به قول عمو سامي هنوز يه كمي لهجه چيني داري و كلمه ها رو خيلي تند ادا مي كني) ... بعد من ميگم مامان جان، شما كه صداي منو دنبال مي كني بهم نگاه مي كني و ميگي دَدي ... منم ميگم دَدي و ميام به طرفت بعدش با لحن دستوري بهم ميگي بيشين ... يعني بشين، قربونت برم من توي روز بارها صدام مي كني و لحن صدا كردنت با موقعي كه مي خواي چيزي رو نشنونم بدي و توجهم رو جلب كني فرق داره، خودت ياد گرفتي بعد از گفتن مامان يه مكث ميكني و ميگي دان ... يعني جان ... شايد ده بار از بعد ازظهر تا شب كه بابا برگرده پيشمون ميگي بابا ... يپت (رفت) ... اداره ....
17 مرداد 1390

دامنه لغات دخترم

اين روزا دختر ناز مامان سخت ترين كلمه ها رو تكرار مي كنه، اما مجموعه لغاتي كه با مفهمومشون كاملاً بلده هم خيلي زياده، خلاصه منظورش رو به خوبي ميرسونه و وقتي باهاش صحبت مي كني هم كاملا همه چيز رو درك مي كنه، جالبه كه تازگيها فهميدم خيلي خوب گوش ميده و قانع مي شه مثلا موقع هايي كه بهانه جويي مي كنه و مثلا بي وقت مي خواد كه بره در در اگه ببريش دم در و براش توضيح بدي كه مثلا الان شب شده و وقت خوابه و هوا تاريكه خوب گوش ميده و راضي ميشه و برميگرده داخل عسلم، اينا بخشي از كلمه هاييه كه با مفهومش بلده و به زبون مياره با اون زبون شيرينش، طوطي مامان خيلي عزيزي ... آلبالو   آ بُ دو هسته هتّه د...
16 مرداد 1390

ماه مبارك

امروز اولين روز ماه مبارك رمضانه ... دلبندم دو سال پيش اولين روزاي ماه رمضون اولين سلولهاي وجودت شروع به شكل گرفتن كرد، آخ يادش بخير، وقتي ماه مبارك تموم شد عروسي خاله زهرا اولين عروسي بود كه با حضور تو در وجودم البته در نهايت بي خبري دعوت شديم، با هم رقصيديم و يه عالمه لحظه هاي قشنگ با خاله هايي كه خيلي وقت بود هم رو نديده بوديم سپري شد... واي خدايا بزرگيت رو شكر، اين وروجك هشتاد و دو سانتي از يك سلول كوچولو به وجود اومده، هر وقت تمشك مي بينم يا اسمش رو مي شنوم ياد اون روزي مي افتم كه از حضورت كنج دلم با خبر شدم و هشت هفته گذشته بود و تو اندازه يه تمشك خوشمزه شده بودي، اولين كسي كه خبردار شد قطعا بابايي مهربونت بود و بعد مامان جونا، يه...
11 مرداد 1390

حودايَا

دخملي ناز من اداي مامانش رو وقتي از دستش شاكي ميشه در مياره و مثل ماماني ميگه خدايا ... البته به زبون خودش كه ميشه حودايَا ... ميكشه مامان رو كه تادر بياريم تا خانومي نماز بخونه البته بهتره بگم نماز رو بخوره، غفلت كنم نصف مهر رو گاز زده وروجك ... تا صداي الله اكبر ميشنوه داد و بيداد كه تادر ... تادر يعني چادر ... و بعد كه ميارم براش و ميگم الله اكبر زودي ميره سجده، مهر رو ماچ مالي مي كنه و چشم منو دور ببينه طعمش رو هم ميچشه، عكس هاي مذهبي رو ميشناسه و مي بوستشون، مهر و جانماز رو هر جايي با هر شكلي ببينه مي شناسه و مي بوسه عسلم ... ماماني انشالله هميشه حودا يار و ياورت باشه... ...
6 مرداد 1390

من مامان ني ني شگفت انگيزم

آخي ماماني تو از اولشم براي ماها شگفت انگيز بودي مثل همه بچه هاي كوچولوي ديگه ... من به عنوان مامان شما دخمل شگفت انگيز از همه مهربونايي كه به دخترم راي دادن ممنونم، منم به همه اونايي كه شگفت انگيز شدن راي داده بودم از جمله جيگر خودم ... الان زنگ مي زنم به دخملي خبر بدم، در ضمن امروز وارد 15 ماهگي شدي عزيز دلم ... ...
1 مرداد 1390
1